ذبيح الله صفا

462

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

او را بجدّ مطالعه مىكنند و از آن اسرار متلذّذ مىشوند و آن شيوهء معانى غريب ايشان را عجيب مىنمود ، همانا كه طالب فرصت حال گشته شبى حضرت مولانا را خلوت يافته سرنهاد و گفت كه دواوين غزليات بسيار شد . . . اگر چنانك به طرز الهىنامهء حكيم و امّا به وزن منطق الطّير كتابى باشد تا در ميان عالميان يادگارى بماند . . . بغايت مرحمت و عنايت خواهد بود و اين بنده مىخواهد كه ياران وجيه من جميع الوجوه توجّه كلّى بوجه كريم شما كنند و به چيزى ديگر مشغول نشوند ، باقى بعنايت و كفايت خداوندگار وابسته است ؛ فى الحال از سر دستار مبارك خود جزوى كه شارح اسرار كلّيات و جزويات بود بدست چلبى حسام الدين داد و آنجا هژده بيت از اول مثنوى كه ، شعر ، رمل : بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جداييها شكايت مىكند تا آنجا كه : درنيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد والسّلام نبشته بود و در بحر رمل مسدّس محذوف و مقصور كرده . . . همچنان حضرت خداوندگار از جاذبهء آن سلطان احرار ، شور و بىقرارى را از سر گرفته در حالت سماع و حمام و قعود و قيام و نهوض و آرام بانشاد مثنويات مداومت نمودن گرفت ؛ همچنان اتفاق افتادى كه از اول شب تا مطلع الفجر متوالى املا مىكرد و حضرت چلبى حسام الدين بسرعت تمام مىنبشت و مجموع نبشته را بآواز خوب بلند باز بر حضرت مولانا مىخواند و چون مجلّد اول باتمام رسيد حضرت چلبى بتلاوت ابيات و تصحيح الفاظ و قيود مشغول گشته مكرّر مىخواند ؛ از ناگاه حرم چلبى وفات يافته فترتى در آن ميانه واقع شد . . . تا برين قضيه دو سال تمام بگذشت و حضرت چلبى به تزويج نو رغبت نموده و مشغول گشته ؛ از ناگاه طفل جان را گريان يافت و دل حزين را مشتاق شير شيران خدا ديد . . . صباحى برخاست و به حضرت مولانا آمد و سجدهء عبوديت باقامت رسانيده بايقان درست و اتقان عظيم و ابتهال عاجزانه و نياز مستوفا و ميل متوافر بقاياى كتاب مثنوى را از ضمير منير و خاطر عاطر شيخ عظم اللّه ذكره بىترجمان زبان و تصديع بيان استدعا كردن گرفت ؛ همانا كه حضرت مولانا بر موجب و ما الاحسان الّا بالتّمام